Khatool Afrooz

Listing Details

khatol Afroz
0

0 Reviews

Popular

Khatool Afrooz

خاتول افروز ، شاعر ، نویسنده ( طنز و داستان ) و الگوی مقاومت

در ۳۰عقرب ۱۳۳۹ در شهر کابل تولد شد

پدرش روانشاد پاینده محمد مدیر عمومی مخابرات و مادرش مرحومه حمیده پاینده در تربیت اش ید طولا داشته اند.

خاتول افروز مکتب را در ولایاتِ قندهار، مزارشریف ، کابل خواند ودر سال۱۳۵۸از لیسه عالی زرغونه کابل فارغ التحصیل شد و در سال ۱۳۵۹داخل دانشگاه طب کابل گردید.

بعد از هجوم قشون سرخ شوروی نتوانست بی تفاوت بماند ، بخاطر فعالیتهای ضد روسی در جوزای همان سال در عقب میله های پلچرخی به منظور حس آزادی خواهی و داشتن مفکورهٔ  اسلامی ، محکوم به ده سال حبس گردید.

او مدت هفت و نیم سال در زندان پلچرخی بسر برد ، در عالم فقدان کتاب اولین نسخه های نوشتاری را در حال ممنوعیت در اخفا آغاز نموده است. که این مجموعه را درکتاب شعری به( فریاد) چاپ نموده است و کتاب دومی اش (آیه های صبر) نام دارد 

خاتول افروز به زبانهای دری، پشتو ، انگلیسی اشعار ، داستانهای کوتاه، ظنز و نوشته های زیبای میهنی ، انقلابی و تاریخی دارد که سرچشمه از همان حس آزادی خواهی ، وطن دوستی و عقیدهٔ راسخ اسلامی او میگیرد، وی چندین جوایز ادبی و تحسین نامه ها از مراجع فرهنگی دریا فت کرده است. 

بعد از رهایی از زندان پلچرخی در سال ۱۳۶۷به پاکستان مهاجر و در آنجا جریدهٔ نساء (زن) را بخاطر احیای حقوق زنان افغانستان  تأسیس و مدیریت تحریر آنرا عهده دار شد.

مقالات و نسخه های اشعارش که به سبک شعر آزاد اند در جریدهٔ نساء و مجلهٔ پیام زن مسلمان، همچنان در جریدهء پیغام ، مجلهٔ فرهنگ و آشیان چاپ شده اند. خاتول افروز مدیر مسئول و ناشرمجلهٔ فرهنگ در تورانتوی کانادا بود، که مقالات و اشعارش در آن نشریه نیزبه چاپ رسیده است.

درسال ۱۳۶۷با انجینیرمحمد یوسف افروز ازدواج و با پنچ اولاد فعلاً در منطقهٔ نیاگارای کانادا بسر میبرد.

نجوای درخت

خانه ام متروک و سرد

خانه ام درمسیرِ یک دهکدهٔ زرد

تنِ من میلرزد ،  از هجوم وحشت ـ

 میلرزم از رعشه ها

و پیهم ـ

 طوفانِ شقاوت پیشه ، زوزه میکشد-

از هجومِ نبرد ، صدای سهمناک

صدای عربده و تاراج

صدای بهم آمیختن با طوفانِ خشمناک

آخ که میلرزم ازسردی ووحشت !

خانه ام چون مغاک تنگ و دلگیر

ونفس کشیدنم محال

ویا

جسمِ که از تارک تا به قدم 

گویی با حجابِ سیاه اندوه به تن

از تنگناهِ این زندانِ ملوث

هر آن می ترکد بغضی در گلوگاه اش

من از هیبت این صدا ام

که تیر میکشد بسوی کهکشان 

بسوی ابر های تیرهٔ مهاجر

که آواره اند در دیار بیکرانگی آسمانِ غم اندود

فریاد میکشد!

که رهایم کنید ز این منجلات تار!

ازتنگناهِ این مغاکِ دلگیر !

***

امشب در دلِ سیاهِ صد  پارهٔ من

در پردهٔ  خیال راز

واژه ، ستاره میشود

در دهکدهٔ هجران زدهٔ اوراقِ برگها

خامه ، آواره میشود

***

من آندرختم 

کزطوفان ، چپاول و ظلم ، تبرِ جنگل بان

خسته ام و خموش در ازدحام تاریکی

اگر به باغ پژمردهٔ وصل آمدی-

ای دوست!

برای من یک دیوان طراوت با مژدهٔ فصل بهار

امید و حلاوت بکار!

Location

0 Reviews

Leave a Review

Your Rating: